تبليغاتX
خاطرات خدمت سربازی من
16 ساعت و 30 دقیقه مانده به ساعت زنی

سلام

دیروز بالاخره تسویه ام رو گرفتم! اول تسویه واحد و بعد تسویه تیپ. پدرم در اومد تا از بخش وظیفه برگ تسویه رو گرفتم. روز قبل از عید غدیر با مسئول بخش وظیفه درگیر شدم و دیروز مثلا میخواست انتقام بگیره. اذیتم کرد اما نتونست انتقامشو بگیره، چون من از اون زرنگ تر بودم. خلاصه به هر شکلی بود برگ تسویه رو گرفتم. برگه رو بردم و چند تا امضاءشو گرفتم. امروز و فردا که تعطیله. پنج شنبه میرم خدمات درمانی تا دفترچه ام رو تحویل بدم و شنبه هم میرم تا مراحل پایانی تسویه حسابم رو انجام بدم، البته با لباس شخصی!

نمیدونم چی بگم، هیچ احساسی ندارم. فقط خوشحالم که دیگه تو اون محیط پر استرس و سرشار از نامردی و بی انصافی نیستم. محیطی که توش جز دروغ گفتن و پایمال کردن حقوق دیگران چیزی یاد نگرفتم.

هرچی بود تموم شد، با همه خوبی ها و بدی هاش. دیگه هیچی نمیگم تا واسه شنبه هفته بعد چیزی واسه گفتن داشته باشم.

یا علی، التماس دعا

 

نبووووود... یک روز؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/17ساعت 11:1 AM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

وقت شما به خیر

فرا رسیدن ماه محرم و ایام سوگواری رو به شما تسلیت عرض میکنم

ببخشید اگه بی وفا شدم و دیر به دیر آپ میکنم

راستشو بخواین، روز عید غدیر، مصادف با 27 آذر ماه، مادر بزرگم (مادر پدرم) که ساکن تهران بود به رحمت خدا رفت. روز پنجشنبه 28 آذر ماه، سالگرد پدر بزرگم (پدر مادرم) بود و ما روز عید غدیر، مشغول تدارک مراسم سالگرد بودیم که این خبر ناگوار رو بهمون دادن. باورتون نمیشه اگه بگم تا به امروز که 13 دی ماهه، درگیر مراسم های مادر بزرگم بودیم. حدودا ده روز تو کرمانشاه و بعد کرج و تهران!

بگذریم. امروز که دارم این متن رو مینویسم، سیزدهم دی ماهه و خدمت من دقیقا 5 روز دیگه تموم میشه  البته فکر کنم بیشتر از 5 روز طول بکشه، چون تاریخ ترخیص من هجدهمه و هم هفدهم و هم هجدهم، تعطیله! نوزدهم هم که پنج شنبه است و دولت چه تعطیل کنه و چه نکنه، پادگان ما تعطیله و بیستم هم که جمعه است. احتمالا ترخیص من بیفته برای روز شنبه 21/10/87

دردناکه، اما زیاد مهم نیست. منی که دو ماه از خدمتم کسر شد، این سه چهار روز رو هم تحمل میکنم. فقط خدا کنه مسئولین اذیتم نکن و کارمو الکی عقب نندازن

به هر حال، خدمت ما هم تموم شد و نفرات بعدی (به قول معروف، آش خورها) میان و جای مارو میگیرن. حالا دیگه منم و یه دنیای بزرگ و بی رحم، پیش روم...

یواش یواش داره این وبلاگ تعطیل میشه. نمیدونم بعد از خدمت چطوری میشه، چه اتفاقاتی میفته، چه آینده ای در انتظارمه و ... ولی اینو میدونم که شماها رو هیچ وقت فراموش نمیکنم. همه ی شمایی که تو این 18ماهه منو تنها نذاشتین و با نظراتتون، باعث دلگرمیم شدین و نذاشتین سختی و بی رحمی خدمت رو حس کنم و بر من غلبه کنه. حتی از 75023 هم متشکرم که تو این 18 ماهه، همش منتظر کامنتش بودم تا با حضورش وبلاگم رو سبز کنه و مایه دلگرمی و آرامشم بشه، اما نیومد! نمیدونم، شاید غرورش بهش اجازه نداد، شایدهم...

بی خیال. واسه امروز بسه دیگه، برم به کارهام برسم. فردا دوباره باید برم پادگان. البته بعد از یک مرخصی ده روزه که پایان دوره ام حساب میشد

امیدوارم هر جا هستین، در پناه ایزد منان، شاد و پیروز و سربلند باشین

یا علی، التماس دعا

 

نبووووود... 5 روز؟!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/13ساعت 12:42 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

چند روز پیش (چهارشنبه) درهایی رو که واسه حرم مطهر حضرت اباالفضل (ع) ساختن، آوردن پادگان ما! جاتون خالی، کلی حال داد. یه مراسم زیارت عاشورا هم راه انداختیم و روز چهارشنبه تقریبا پادگان ما تعطیل بود. هر کسی رفت و یه چیزی متبرک کرد. اما من که چیزی نداشتم واسه متبرک کردن، بعد از ساعتها فکر کردن به این نتیجه رسیدم که حلقه ام رو متبرک کنم!  و این کار رو هم کردم

.

.

.

این روزها دل سربازهای ستادمون خیلی گرفته، واسه یکی از سربازها که بد ضدحالی خورده. ما تو ستاد یه سری دستگاه داریم که هر شب سربازها نوبتی نگهبانی اونا رو به عهده دارن. از شانس اون دوستمون، اون شب دستگاهها خراب میشن و دوستمون مقصر شناخته میشه. از مرام و معرفت فرمانده هامون چیزی نمیگم چون حسابی تو چند روز گذشته مارو شرمنده کردن. فقط به همین نکته کفایت میکنم که اونو مجبور کردن تا هزینه 250.000 تومانی تعمیر دستگاهها رو بپردازه.

البته اگه به حساب تعریف از خود کردن نذارین، با بقیه سربازها پول جمع میکنیم و هزینه اش رو پرداخت میکنیم، اما از این ناراحتیم که دوستمون ناراحته. چون اون بنده خدا تو یه میوه فروشی کارگری میکنه و تقریبا هیچ وقت نمیتونه این پول رو جور کنه، هر چند ما عهد کردیم که هیچ وقت این پول رو ازش نگیریم. از این ناراحتیم که واسه جور کردن پول فقط پنجشنبه بعد از ظهر و جمعه رو بهش وقت دادن. دقیقا روزهایی که تعطیل هستند و این بنده خدا دستش به هیچ جایی بند نیست. و از این ناراحتیم که داریم تو سپاه خدمت میکنیم، جایی که ادعا میکنن بین سرباز و رسمی باید برادری و برابری باشه. جایی که صبح تا شب دم از دین و ایمان و اسلام و قرآن و خدا و ... میزنن.

.

.

.

روزهای آخر خدمتم، روزهای تلخیه برام. هرچی این 16 – 17 ماه رو بیخیالی طی کردم و به هر قیمتی که بود خوش گذروندیم، این روزهای آخر خیلی سخت و طاقت فرسا شده، فقط به این دلیل که نامردی زیاد شده. نمیدونم چرا یهو اینجوری شد!

به هر حال من تا آخر این ماه خدمت میکنم و بعد 10 – 14 روز میرم مرخصی پایان دوره و برمیگردم کارهای تسویه رو انجام بدم.

 

سرم خیلی درد میکنه، میرم بخوابم. یا علی، التماس دعا

 

نبووووود ... 40 روز

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/08ساعت 6:32 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام.

اولا از لطف شما و ارسال نظرات خودتون، ممنونم. اگه دیر به دیر پست میزنم دلیلش اینه که دیگه اون حس و حال روزهای اول رو ندارم. اون روزها به یه عشق و امیدی پست میزدم و الکی خوش بودم، اما حالا به قولی، مرد که نه اما پخته شدم، سرد و گرم روزگار چشیده شدم، دیگه...

بگذریم... امروز جمعه است و آخر هفته ی بعد دوره ی عقیدتی من به پایان میرسه. سربازهای سپاه تو ماههای آخر خدمتشون یه دوره 20 – 25 روزه عقیدتی دارن که مثل بچه مدرسه ای ها میرن سر کلاس و از لحاظ عقیدتی سیاسی اجتماعی تقویت میشن!

شکر خدا چند روز پیش هم بخشنامه ی این دوماه کسری اومد و شامل حال ماهم شد و به امید خدا 18/10/87 خدمتم تموم میشه. خدا به دادمون برسه واسه بعد از خدمت...

البته یه موقع فکر نکنین که از بابت ادامه تحصیل یا گیر آوردن یه شغل مناسب میترسم ها! قضیه یه چیز دیگه است که یه جورایی به کار و ادامه تحصیل هم مربوط میشه. به هر حال امیدوارم خدا، گره از کار تمام بندگانش باز کنه...

آمین

 

نبووووود ... 60 روز!!!

 

 راستی تو ادامه مطلب یه سری مطلب و تجربه های شخصیمو واسه اونایی که تازه میخوان برن خدمت گذاشتم. امیدوارم که به دردشون بخوره...

 

یا علی، التماس دعا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/17ساعت 9:50 AM  توسط رزمیار وظیفه 

سلام

امروز خیلی خوشحالم، چون خبر خیلی خوبی شنیدم!!!

امروز اخبار گفت بالاخره طرح 18ماهه شدن خدمت سربازی تو مجلس تصویب شده و برای تمام کسانی که چه در حین خدمت سربازی هستند و چه هنوز به خدمت اعزام نشده اند قابل اجرا میباشد. این طرح از 30آبان امسال به مدت سه سال قابل اجراست

به این ترتیب، خدمت من به جای 18 اسفند ماه، 18دی ماه تموم میشه!!!  آخ که نمیدونین از خوشحالی در پوست خودم گنجایش ندارم  از 18 همین ماه کلی اتفاق برام افتاد و میخواستم اونارو تو وبلاگ بذارم اما باشنیدن این خبر همشون یادم رفت و اونایی هم که یادم بود رو یه جورایی بی خیال شدم

به هر حال من روز دوشنبه برای دریافت کارت پایان خدمت تشکیل پرونده کردم و واسه کلاسهای عقیدتی هم ثبت نام کردم. راستی من الان تو شانزدهمین ماه خدمتم هستم و باورم نمیشه که فقط دو ماه از خدمتم مونده. یعنی دارم خواب میبینم؟

 

ای ول، ای ول ... نبووووود 2 ماه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/23ساعت 9:40 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

شانه به شانه صف میكشند، دستهای نياز كه به سمت آسمان بلند میشوند.

زمزمه اللهم اهل الكبرياء و العظمه و اهل الجود و الجبروت و ... اوج مي گيرد.

احساس میكنی پاهايت از زمين خاكی جدا شده و در فضای ديگری سير میكنی.

فضای خلوص، تسليم و تقوا.

اين حس، پاداش يكماه روزه داری خالصانه متقين است كه نصيب مومنين حقيقی میشود.


شيرينی ای كه به دهان میبری و كامت در روز عيد شيرين میگردد، نشانه اين است كه در مابقی ايام سال نيز بايد به شيرينيها، خوبيها و خلوص رمضان وفادار بمانی. اجازه نده كه تلخی گناهان ريز و درشت دامن زندگی و ثانيه هايت را بگيرد.

خوب بودن فقط مختص يكماه نيست. خوب بودن را در سراسر زندگی به همراه داشته باش

اللهم اني اسئلـك خير ما سئلـك به عبادك الصالحون و اعوذبـك مما استعاذ منه عبادك المخلصون

يا علي مدد ـ التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/10ساعت 8:34 AM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

نماز روزه هاتون قبول. شب میلاد امام حسن مجتبی بود که قرار شد تو تیپ ما یه جشنی برگزار بشه و مسئول ستاد ما یهو جو گیر شد و پذیرایی این ضیافت رو متقبل شد و کاملا واضح و مبرهن است که تمام بدبختی ها و آبروریزیهاش برای سربازهای بدبخت ستاد بود!

من و چند نفر دیگه از سربازهای ستادمون وظیفه پذیرایی این ضیافت رو به سرپرستی سردار اکبری به عهده گرفتیم! حسابی آبرو و اعتبارمون توی پادگان و حتی در غرب کشور از بین رفت! آخه فیلممونو گرفتن و توی تلویزیون پخش کردن.

از شوخی گذشته، شبی خوب و بیاد ماندی بود و باید اعتراف کنم تقریبا توی این 15 ماه خدمتی که کردم، تک و خاطره انگیز بود.

البته اون شب چند تا عکس هم گرفتیم  که تو ادامه مطلب براتون گذاشتم، ببینید و لذت ببرید، اما نخندین ها!!!

راستی ماه پانزدهم خدمتم رو به پایانه و هجدهم مهرماه وارد شانزدهمین ماه خدمتم میشم.

فعلا یا علی، التماس دعا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/30ساعت 10:47 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

نماز روزه هاتون قبول. امروز وارد پانزدهمین ماه خدمتم شدم. نمیدونم چی باید بگم، خوشحال باشم یا ناراحت! خوشحالم به خاطر اینکه داره تموم میشه و بعد از اتمامش، کلی فشار روحی روانی از روم برداشته میشه و ناراحت به خاطر اینکه میدونم که دلم برای خدمت با همه ی خوبی ها و بدی هاش تنگ میشه. خدمت سربازی تو هر نهادی که باشه، پسر رو مرد بار میاره. همش حرفه که ارتش از بقیه سخت تره و سپاه از همه بهتر. درسته که سپاه از بقیه نهاد ها به سرباز بیشتر اهمیت میده اما سپاه هم سختی های خودشو داره که چون نمیخوام بحث سیاسی بشه، ترجیح میدم چیزی نگم!

اول هر ماه خدمت تعدادی استوار و ستواندوم (فوق دیپلم به بالا) و هجدهم هر ماه، خدمت تعدادی سرباز (پیش دانشگاهی به پائین) تموم میشه و دنبال کار تسویه حساب میفتن. دیروز هم خدمت چند تا از دوستام تموم شد. از ستاد خودمون ساسان و علیرضا و از یگان قرارگاه یدالله و حسین. من با علیرضا (زنجان) و یدالله (اردبیل) خیلی رفیق بودم. خیلی بچه های گلی بودن، به خصوص یدالله که هیچ وقت فراموشش نمیکنم. خیلی دوست داشتنی و مهربان بود. فقط میتونم بگم یادشون به خیر. دلم خیلی براشون تنگ شده، اما صد حیف که محیط نظامی احساسات رو از ما گرفته و به زودی دلتنگیم براشون از بین میره و شاید فراموششون کنم و مگه با خوندن این مطلب به یادشون بیفتم.

به هر حال، مام یواش یواش داریم تموم میکنیم. نمیدونم بعد از من، کسی دلش برای من تنگ میشه یا نه! الان سه نفر دیگه از ستاد ما مونده تا تسویه کنن و من ارشد ستادمون بشم. یعنی هجدهم آبان ماه من ارشد سربازهای ستادمون میشم!

دلم خیلی گرفته، بگذریم، یه داستان دردناک و خنده دار براتون تعریف کنم و با اجازتون از حضورتون مرخص بشم:

کنار پادگان ما، پادگان نیروی هواییه. قبل از ماه رمضان یه سرباز همون پادگان که اهل ارومیه بوده و نوبت نگهبانی اش از آشیانه هواپیما فرا میرسه، میره تو آشیانه تا پستش رو تحویل بگیره. بعد از گذشت چند دقیقه، خسته میشه و جز داخل هواپیما، جای باحال دیگه ای برای خوابیدن پیدا نمیکنه. واسه همین، میره داخل هواپیما و در رو هم میبنده و میخوابه. وقتی از خواب بیدار میشه، هر کاری میکنه در هواپیما باز نمیشه، یعنی نمیدونه چطوری باید اونو باز کنه که بیرون بیاد. تمام اهرم ها و دکمه ها رو امتحان میکنه و به جایی نمیرسه تا اینکه چشمش به دکمه ی ایجکت میخوره. اونو فشار میده و با سرعت صد کیلومتر در ساعت با آشیانه هواپیما برخورد میکنه  میگفتن مغزش به کلی متلاشی شده بوده و موها و پوست سر و بخشی از جمجمه اش رو از سقف آشیانه، جمع کردن!

 

نبووووود 5 ماه ...!

 

تنهام نذارین، نظر یادتون نره، یا علی، التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/19ساعت 7:6 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

تولدم مبارک. من دومین نفری بودم که به خودم تولدم رو تبریک گفتم. امروز یه هدیه به یاد ماندنی از خدا گرفتم. یه هدیه ناب... امروز آسمان یهو ابری شد و شروع به باریدن کرد. نمیخوام بگم که آسمان به حالم گریه کرد. اینو به فال نیک میگیرم و اینطور تعبیر میکنم که درهای رحمت خدا به روم باز شد و بالاخره خدا هم به ما نظری انداخت و احتمالا قراره لطفی در حق ما بکنه. راضیم به رضای تو، هرچی هست، بفرست بیاد...  خدایا شکرت، به خاطر داده هایت و نداده هایت. بازم خودت! ماه رمضان نزدیکه، هوای مارو داشته باش...

یا علی، التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 7:27 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

دیروز یکی دیگه از سربازهای ستادمون، خدمتش به پایان رسید و رفت. البته ده روز دیگه واسه گرفتن کارت پایان خدمتش برمیگرده و میره. اسمش علیرضا بود و بچه زنجان. پسر خوب و باحالی بود و خداییش سر همین نگهبانی اتاق ساعت، خیلی بهش زحمت دادم اما حیف رفت و نمیتونستیم براش آرزو بکنیم که نره!!!

به هر حال، خدمت اونم تموم شد، خدمت ما هم شش ماه دیگه تموم میشه. راستش رو بخواین اشتباه بزرگی کردم که زودتر از اینا نرفتم خدمت. الان منه متولد 64، با متولدین 68 – 65 هم خدمت شدم و خیلی از اونا دارن خدمت تموم میکنن و برای من یه خورده ثقیله...

.

.

.

امروز چهارشنبه است. اگه خدا بخواد میخوام از روز شنبه، به مدت زمان نامعلومی برم پادگان بمونم. راستش محیط برون پادگان به حدی برام غیر قابل تحمل شده که محیط پادگان برام به بهشت تبدیل شده. محیط خارج از پادگان منو علناً روانی کرده. هیچ کس نیست که حال و روز منو درک کنه و حداقل سر به سرم نذارن. شدم قوطی نوشابه ای که تو خیابان افتاده. حتی یه آدم با انصاف پیدا نمیشه منو تو سطل آشغال بندازه تا اینقدر بهم لگد نزنن و ماشینا از روم رد نشن. همه یا رو اعصاب آدم را میرن یا میگن منم روانیم، منم داغونم، منم حوصله ندارم، منم خسته ام و ... اصولا کسی نیست حتی از روی ترحم یا اجبار فقط به اندازه 250 گرم به آدم محبت کنه، چرا؟ چون نه تحصیلات دارم، نه کار، نه ماشین، نه پول و ... پس بنابراین باید از طرف جامعه طرد بشم. نمیدونن محیط نظامی چه به سر سرباز میاره. اگه میدونستن، حداقل تا خدمت آدم تموم میشد، وانمود میکردن که دارن به آدم محبت میکنن. با هزار امید و آرزو از محیط سرد، خشک، بی روح و تکراری پادگان فرار میکنی و میای خونه تا حداقل با یه نفر خوش باشی، بگی، بخندی و باور کنی که تو هم تو این دنیایی، هستی و حق زندگی داری ولی متاسفانه از پدر و مادر گرفته تا عزیزان و دیگران، درست وقتی که داری محبت گدایی میکنی، درست وقتی که داری غیر مستقیم التماس میکنی که به منم توجه کنین، با بی انصافی تمام تنهات میذارن و با حرفهاشون به جسم و روح آدم خدشه وارد میکنن. نهایتا بخوان خیلی تحویلت بگیرن میگن: خودم به اندازه کافی مشکلات دارم، بدبختی دارم، ... ، همینه که هست یا میگن خودخواه، چرا مارو درک نمیکنی...؟ و از این چرت و پرت ها. تنها نکته جالب قضیه اینجاست که با وجود فشار فوق العاده زیاد جسمی و روانی ای که رو آدمه، باید همه رو درک کنی و ازشون هیچ انتظاری نداشته باشی اما هیچ کس نیست آدم رو درک کنه و اگه تندی کرد، اگه دیوونه بازی درآورد، اگه چرت گفت و... به گرمی آدم رو درآغوش بگیره و یه ذره محبت خرج آدم کنن تا این خدمت لعنی تموم بشه و بعد از خدمت توانی برای بقا داشته باشه...

چرت و پرت بسه دیگه، میدونم که هیچ تاثیری به حال هیچ کس نداره، نه من و نه بقیه سربازها اما اینا بخشی از حرفهایی بود که رو دلم مونده بود و باید میگفتم، به امید اینکه حتی اگه شده، یک نفر از اون سر دنیا اینا رو بخونه و منو درک کنه.

.

.

.

بگذریم، از روز شنبه میرم تا پادگان بمونم. اینجوری هم عالم و آدم از دست من راحت میشن و شاید بعد از متوجه بشن ای بابا، فلانی هم آدم بودها!!! هم چون دیگه کسی دوروبرم نیست، دیگه انتظار بیجا از کسی ندارم. درسته که اونجا تمام انرژی آدم رو برای بقا، تخلیه میکنه اما مزیتی که داره اینه که کسی به آدم انرژی منفی القا نمیکنه و این باز خودش جای شکر داره.

.

.

.

ببخشید که سرتون رو درد آوردم. تا اطلاع ثانوی، شما رو به خیر و مارو به سلامت. راستی، سوم شهریور تولدمه. اگه یادتون بود، سوم شهریور برام دعا کنید. خوب و بدش اصلا برام مهم نیست، فقط این برام مهمه که دعاتون بدرد بخور باشه

.

خدا خیرتون بده، دوستتون دارم و تولدم مبارک. یا علی، التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 6:49 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

هشت روزی هست که وارد چهاردهمین ماه خدمت شدم. اولین روز و دومین روز چهاردهمین ماه خدمتم، روزهای خاطره انگیزی برام بود.

شنبه هفته پیش نگهبان اتاق ساعت (کارت زنی، ساعت زنی...) بودم. بعد از اجرای مراسم شامگاه که تو پادگان ما ساعت 2 بعدازظهر اجرا میشه، رفتم تا نهار بخورم. سرهنگ ی که فرمانده "ی.ق" پادگان ماست، بهم گیر داد و منو انداخت بازداشتگاه. میگفت چرا شامگاه نیومدی. نگهبان اتاق ساعت از تمام کارها (ورزش، صبحگاه، شامگاه، کوه نوردی و... ) معافه و باید فقط مواظب دستگاههای ساعت زنی باشه. هرچی واسش توضیح دادم گوش نمیداد و حرف خودش رو میزد. منم جلو اون همه سرباز حالشو گرفتم و گفتم: من از شما دستور نمیگیرم، از فرمانده خودم دستور میگیرم و یه سری تیکه های دیگه که بهش انداختم. بهم گفت بیا برو بازداشت، نرفتم. گفتم 3 میلیون دستگاه دادن تحویلم، باید مواظبشون باشم!!! خلاصه دو تا دژبان صدا کرد و منو به زور انداخت بازداشتگاه. البته فرمانده خودم وقتی باخبر شد، زنگ زد به همون آقا، خوب شستش و بهش گفت سربازمونو بیار بیرون و من بعد از تقریبا 3 ساعت از بازداشتگاه اومدم بیرون

فردای اون روز همون آقا اومد ستاد ما و شروع کرد به هارت و پورت کردن که این سربازای شما بی نظم هستند و ... منم دوباره اونجا، جلوی همه ی کارکنان و سربازان ستادمون، دوباره هرچی از دهنم دراومد بهش گفتم و اونم منو تهدید کرد و منم بهش گفتم جناب سرهنگ، یه پیشنهاد دوستانه برات دارم، از تمام قدرتت بر علیه من استفاده کن و یکی از فرمانده هام بهم گفت برو، بسشه دیگه!!!

آره، چهاردهمین ماهش اینطوری شروع شد و بعد از اون هم تقریبا یک هفته ای هست که مشغول سیمان کاری جلوی ستادمون شدیم. داریم یه باغچه ی بزرگ جلوی ستاد درست میکنیم.

امروزم که مثلا روز تعطیلی بود، من دوباره نگهبان بودم. از اول خرداد ماه تا حالا یه دونه تعطیلی رو رد نکردم و همش روزهای تعطیل نوبت نگهبانی من میشه. اینم از شانس ماست

خلاصه اینکه به قول بچه ها، افتادم تو سرازیریش و دیگه داره تموم میشه. میگن زبان سرخ، سر سبز دهد بر باد. اینقدر با این و اون تو پادگان کل کل نکن، بذا خدمتت راحت تموم بشه و بری پی زندگیت. اما من نمیتونم کسی رو که حرف حق نمیزنه و همش ناحق میگه، تحمل کنم و باید جوابشو بدم

دعا کنین این شش ماه باقی مونده هم به خیر و خوشی تموم بشه

راستی یه کارهایی هم برای ادامه تحصیلم کردم. یه راه سریع، آسان، ایمن و آینده دار برای این کار پیدا کردم. امیدوارم خدا کمکم کنه تا بتونم موفق بشم

فعلا یا علی، التماس دعا... دوستون دارم

 

نبووووود 6 ماه ... !

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 10:51 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

متاسفانه، بدون شرح!

آخه عزیز من سواد نداری ننویس، مگه مجبوری؟

آیه فوق، بخش پایانی آیه 64 سوره مبارکه یوسف ("فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین") میباشد که در تصویر فوق با سه غلط نوشته شده است.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 8:38 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

 

پیشاپیش فرارسیدن ولادت با سعادت مولود کعبه، حضرت علی (ع) و روز پدر رو به همه شما و پدرهای خوب دنیا، به خصوص پدر خودم تبریک میگم.

 

قبل از اینکه بخوام پست جدید رو بزنم، رفتم و همینجوری یه نگاهی به وبلاگم انداختم. دوباره پست حلال خواهی رو خوندم  یادش به خیر، واقعا یادش به خیر. بخش اعظمی از زندگیم رو مدیون خانوم م.خ (مادر شماره 2) هستم که همیشه صبورانه منو تو راهنمایی کردن و به من آرامش خاصی دادن.

 

امروز از اردو (رزمایش) دو روزه برگشتیم. ساعت 4 صبح از خواب بیدار شدیم و ساعت 5 از اردوگاه راه افتادیم و بعد از 3 ساعت پیاده روی در کوهها و جنگلها و بیابانها و زمینهای زراعتی و روستاها  به یه جاده پرت رسیدیم و اتوبوسهای پادگان اومدن دنبالمون و برگشتیم.

جاتون خالی، خیلی خوش گذشت. لحظه لحظه ی اون برامون خاطره شد. از همون اولش که با کامیونی که وسایلامون توش بود رفتیم. رفتیم پشت و وسط راه کلی خوردنی خریدیم و پشت کامیون رو به گند کشیدیم. شب آخرش هم خیلی غیر منتظره و جالب بود. سرهنگ م.هـ که تعریفش رو تو وبلاگ زده بودم، اومد کنارمون و باهامون کلی حرف زد، خاطره تعریف کرد و ...

راستی، کلی عکس هم گرفتیم. ان شاء الله اگه قسمت بود، تو وبلاگ میذارم

خلاصه اینکه امروز تقریبا ساعت 12:30 خونه بودم. بدترین قسمت داستان اینجاست. اینکه بعد از 48 ساعت بیای خونه و نه اس ام اسی، نه ای میلی و نه آفی از اونایی که دوستشون داری، نداشته باشی  آخ که چه حالی میده وقتی خونه نیستی، یکی یواشکی برات آف، ای میل یا اس ام اس بزنه و نشونت بده به بیادته، دوست داره و ...  بگذریم، حالا که حاصل نشد، بهتره فکرش رو هم نکنم

به هر حال برای سیزدهمین ماه خدمت، بد نبود. خیلی به یه مسافرت نیاز داشتم. مسافرتی که توش مزاحمی نداشته باشم و در عین حال دور و برم شلوغ باشه تا بتونم بدون اینکه جنون بهم دست بده و تصمیم غیرعاقلانه ای بگیرم، یه خورده با خودم خلوت کنم و در مورد آیندم تصمیم بگیرم

 

به مرور زمان و سر فرصت، اگه خاطره مناسبی از این اردو یادم افتاد، تعریف میکنم

فعلا خیلی خسته ام، میرم استراحت

نظر یادتون نره، یا علی، التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 6:47 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

نوزدهم این ماه (تیر) دقیقا یک سال از اعزام من به خدمت گذشت. یادش به خیر، پسرخاله ام اومد کرمانشاه و صبح روز نوزدهم با هم رفتیم حوزه نظام وظیفه. تا ظهر اونجا بودیم و بعد از ظهر هم رفتیم ترمینال برای اعزام به تبریز. عجب روز خوبی بود. چون برای رفتن به خدمت هدف داشتم و احساس میکردم قدم بزرگی رو برای رسیدن به هدفم برداشتم. همه (چه قبل از اعزام و چه بعد از اعزام) بهم میگفتن: هنوز خونت گرمه، نمیدونی چه بلایی قراره بیاد. آخه بدبخت، چرا اینقدر شور و اشتیاق داری؟ مگه میخوای بری مسافرت؟ یا میخوای بری مهمونی؟ ولی من حتی یک کلمه هم حرف نمیزدم و کل نمکش به این بود که راز خوشحالیه من تو دلم بمونه

صبح روز بیستم رسیدیم اونجا. امروز (بیست و یکم) اولین باری بود که اونجا از خواب بلند میشدیم. یاد اولین بیدار باش زدن به خیر، چقدر ناراحت شدیم و حالمون گرفت. همون روز تصمیم گرفتم که تمام سختی های خدمت رو به جان بخرم و تلخی هاشو به شیرینی تبدیل کنم و فقط به هدفم فکر کنم. با همین تلقین کردنها بود که یواش یواش از سختی های خدمت، ناخودآگاه لذت میبردم و این بقیه بچه ها رو خیلی عذاب میداد

الان یک سال از اون روز میگذره و این هشت ماه بقیه اش هم به همون سادگی خواهد گذشت. ولی من دیگه اون شور و اشتیاق رو ندارم چون همه چی از دی ماه سال 86 به هم ریخت که مقصر اصلیش خودم بودم، نه کس دیگه ای

الان نمیتونم حسی رو که دارم رو بیان کنم ولی دیگه حتی یک لحظه، حمله های عصبی، جنون، سر درد، بی اشتهایی، فراموشی، ناتوانی در چیدن کلمات برای سخن گفتن، بی خوابی، توهم، گنگی و پوچ بودن و ... دست از سرم بر نمیداره

دروغه اگه بگم هیچ ربطی به خدمت نداره اما 95 درصدش مربوط به زندگی شخصی منه و خراب شدن اون هدف که نمیذاره سختی های زندگی رو تحمل کنم. مقصر خودمم که مرتکب یه خریت بزرگ شدم. شاید باور نکنین ولی پادگان به یه بهشت برام تبدیل شده که دوست دارم هر شب به جای خونه اومدن، اونجا بمونم

 

بی خیال، الآن توی سیزدهمین ماه خدمت هستم و فقط هفت ماه دیگه به پایان خدمتم مونده، اصلا دوست ندارم تموم بشه، چون نمیدونم بعد از اون باید چی کار کنم!!!

 

فردا میریم رزمایش (اردوی 48 ساعته) مثل دفعه قبل که در موردش تو وبلاگ نوشته بودم. امیدوارم اونجا برای دو سه روز هم که شده حال و هوام عوض بشه

 

فعلا یا علی، التماس دعا

 

نبود 7 ماه !!!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/21ساعت 6:25 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

همین روزها عمر یازدهمین ماه خدمتم به سر میاد و وارد دوازدهمین ماه خدمتم میشم. راستش با تمام فراز و نشیب هایی که داشت، خیلی زود گذشت، هر چند این آخرها یه خورده برام سخت شده. چون بعد از خدمت آینده نامعلومی دارم. خیلی دوست دارم تا قبل از اینکه خدمتم تموم بشه برای بعد از خدمت یه کاری بکنم.

بگذریم...

دیروز درب یکی از بخشهای ستاد قفل شده بود و هر کاری کردن نتونستن بازش کنن. آخرش مجبور شدن از بیرون وارد اطاق بشن. پنجره اطاق رو از بیرون حفاظ کشیدن. از بالا به پایین میلگرد های عمودی و روی اونا از چپ به راست میلگردهای افقی. با هزار بدبختی پنجره اطاق رو که کشویی بود رو باز کردن و تصمیم به بریدن میلگردها گرفتن. یکی از میلگردهای افقی رو بریدن و یه مربع کوچولو درست شد. خواستن بقیه میلگردها رو ببرن که گفتم دست نگه دارین، من از تو این سوراخ رد میشم. همه گفتن خیلی کوچیکه، نمیتونی، گیر میکنی و ... منم گفتم اشکال نداره، استعلاجی میگریم، میرم استراحت میکنم! خلاصه مث پرویز پرستویی تو فیلم مارمولک، طی یه عملیات چریکی از دیوار بالا کشیدم (البته پوتینم خیلی کمکم کرد، چون جنسش با بقیه فرق داره، از این پوتین اسرائیلی هاست!) و با دو پا وارد سوراخ شدم، تو سوراخ یه چرخی زدم و رفتم تو! هیچکی باورش نمیشد که این کار رو کردم! رفتم و لولاهای در رو از جا در آوردم و در رو به راحتی باز کردم. خلاصه همه تو کف مونده بودن و اونایی که کلی زحمت کشیده بودن و هیچ غلطی نتونستن انجام بدن، هی میگفتن: من کمرم درد میکرد وگرنه میرفتم، اون یکی میگفت من جثه ام بزرگه وگرنه من میرفتم، اون یکی میگفت من شانه های پهنی دارم وگر نه من میرفتم و... خلاصه تریپ بی ارزش نشون دادن کار من بود ولی کاری که کردم برای مسئول اون بخش خیلی مهم بود، چون اون روز کار پادگان ما لنگ اون اطاق بود. به هر حال 48 ساعت مرخصی تشویقی گرفتم و کلی هم ازم تشکر کردن

البته دیروز یه کار دیگه هم کردیم! با بقیه سربازهای ستاد سقف دستشویی رو پایین آوردیم! جاتون جالی، نبودین ببینین چه چیزایی از توش درآوردیم. باطری بی سیم، گیربکس ماشین، پوکه فشنگ چند نوع سلاح، پرده شیشه عقب ماشین، خاک انداز، گوشی تلفن و ...

خلاصه جاتون خالی، سالن ستاد رو خاک غلیظی گرفته بود و نفس کشیدن تقریبا غیر ممکن بود! اما ما تا پای جان از آرمانها و ارزشهامون دفاع کردیم! در کل دیروز روز مذخرف خاطره انگیزی بود. جریان پرواز 13:30 رو براتون نمیگم، پررو میشین ولی همون اول صبح زود بخشنامه اومد همه باید تا ساعت 9 شب تو پادگان بمونن، ولی ما ساعت 3:30 جیم زدیم و اومدیم بیرون

مرخصی گرفتنمون هم باحال بود. دوباره پست دادنهای ما برپا شده و هر چند روز یک بار باید پست بدیم. نوبت من بیستم بود که چون دوتا از سربازهای غیر بومی مرخصی بلند مدت رفته بودن، نوبت من دو روز جلو میفتاد و باید هجدهم که تو تعطیلات بود میرفتم پادگان. منم سیخ دار، واسه دودره بازی که کم نمیارم! وقتش خودش سر شیطان رو هم گول میمالم. رفتم با رییس دفتر صحبت کردم و گفتم نوبت من چه روزیه؟ گفت: بیستم. گفتم بچه ها میگن باید هجدهم بیای چون اون دو نفر رفتن مرخصی! گفت: این که دلیل نمیشه. توهم هروقت نوبتت بود برو مرخصی تا نوبتت به کس دیگه ای بیفته، میشه؟ گفتم نه نمیشه. گفت پس نمیخواد شنبه بیای، همون دوشنبه بیا. گفتم: آقای "ح" راستش رو بخوای به حرف شماها نمیشه اطمینان کرد، لطف کن اینی که گفتی عینا پشت سر برگ برگه مرخصیم بنویس و مهر و امضا کن! اونم این کار رو کرد و بدین ترتیب روز شنبه اوکی شد. روز پنج شنبه رو هم مرخصی نمیدادن، البته فرمانده مستقیم خودم نمیداد. بعد از کلی خواهش و التماس بهش گفتم: آقای"م" شرافتا، جون بچه ات راستش رو بگو. خودت روز پنج شنبه میای؟ گفت: نه. گفتم خوب من بیام چی کار کنم؟ برای دو روز آینده از کی مرخصی بگیرم؟ گفت: اینم حرفیه! برو اشکال نداره و بدین ترتیب بود که پنج شنبه هم اوکی شد و من هر پنج روز رو مرخصی گرفتم.

اینم از خاطرات روز نحس ماه خرداد. در کل، خدمت سربازی دوران خاطره سازیه که هر روز حسرت روز گذشته اش رو میخوری و میگی یادش به خیر. فقط انسانهای بی ایمان و غیر متعهد هستند که از خدمت به بدی یاد میکنن و همیشه نالان و ناراضی اند. اونایی که میخواین برین خدمت، با عرض پوزش یه قانونی هست که میگه: اگه خدمت نکنی، خدمت تو رو میکنه! حرف زشتیه اما حقیقت داره!

فعلا یا علی، التماس دعا

 

شنبه به دوازدهمین ماه خدمتم پا میذارم... نبود هشت ماه؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14ساعت 10:22 AM  توسط رزمیار وظیفه  | 

 نه از خاکم، نه از بادم

 نه در بندم، نه آزادم

 نه آن لیلا ترین مجنون

 نه شیرینم، نه فرهادم

 نه از آتش، نه از سنگم

 نه از رومم، نه از زنگم

 فقط مثل تو غمگینم، فقط مثل تو دلتنگم

 

 چه غمگینم، چه تنهایم

 نه پنهانم، نه پیدایم

 نه آرامی به شب دارم، نه امیدی به فردایم

 

 چه امیدی؟ چه فردایی؟

 چه پنهانی؟ چه پیدایی؟

 اگر خوشحال، اگر غمگین، چه فرقی داره؟ تنهایم

 

 اگر آبی تر از آبم، اگر همزاد مهتابم

 بدون تو چه بیرنگم، بدون تو چه بی تابم

 تو نیستی قصه ی دردم، سیاهم، ساکتم، سردم

 اسیر خاکم و خسته، اگر سبزم، اگر زردم

 

 بیا از من رهایم کن، صدایم کن، صدایم کن

 دلم از دست من خونه، بیا از من جدایم کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 11:18 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

دلم گرفته است و خالی از امید. تو زندگی فقط یه بار به یه چیز امیدوار شدم، به خاطرش اولین تصمیم جدی ام رو تو زندگی گرفتم (اومدم خدمت) و ده ماه از خدمتم رو به راحتی گذروندم.

امیدم به ناامیدی بدل شد.

روزهای سخت و سرد و تاریکی رو پشت سر میذارم. واقعا امید داشتن تو زندگی لازمه. روز و شب در حالت سکون به سر میبرم و نمیدونم چی کار میکنم. کاش میتونستم احساسی رو که دارم بیان کنم اما از بیان کردن اونم عاجزم. دیگه حتی به غذا خوردن هم میلی ندارم. وقتی گرسنه ام میشه و به عبارتی دارم از گرسنگی میمیرم، وقتی سر سفره غذا میشینم و مشغول غذا خوردن میشم، بعد از خوردن دو سه لقمه غذا، ناخودآگاه سیر میشم، یعنی میل به غذا خوردن رو از دست میدم.

نمیدونم چی دارم مینویسم ولی دعا میکنم که خدا هیچ بنده ایش رو هیچ وقت تنها نذاره و هر جوری شده برای بندگانش یه همدم دست و پا کنه. جنسیتش زیاد مهم نیست، مهم اینه که این دوست داشتنه متقابل باشه، یک طرفه نباشه که اولی زندگیشو خرج دومی کنه و دومی از اینکه اولی رو اوسکل کرده لذت ببره و اولی رو دستمایه تمسخر دوستاش قرار بده.

نمیدونم چی دارم مینویسم...

چند روزی هست که رفتم تو یازدهمین ماه خدمتم. یادش به خیر او روزهای اولی که وبلاگ رو افتتاح کردم. یادش به خیر، چه شور و حالی داشتم، عجب امیدی داشتم اما حالا...

 

یا علی، التماس دعا

 

نبووود 9 ماه؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/24ساعت 7:1 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

امروز دو تا از بچه های گل ستادمون به نامهای محمد و رسول، خدمتشون تموم شد و تسویه کردن و برای همیشه رفتند! البته وقتی من آموزشی رو تموم کردم و به یگان اومدم، دو نفر از بچه های ستاد تسویه کردند و رفتن ولی اینا اولین دوستای من بعد از مهرداد در ستاد بودن که تسویه کردند.

البته آقا محمد تقریبا از 28 اسفند 86 رفت. حدودا یک ماهی مرخصی پایان دوره بود و از پنج شنبه دنبال کار تسویه بود. رسول هم دو هفته ای مرخصی بود و از شنبه دنبال کار تسویه افتاد.

از حالا دلم براشون خیلی تنگ شده. خدمت سربازی، دورانیه که خیلی به آدم سخت میگذره ولی آدم همیشه از گذشته ی خدمت، به نیکی یاد میکنه! حیف که نمیشه تو خدمت عکس یادگاری انداخت.

یادش به خیر، من و آقا محمد، یکشنبه ها مسئول نظافت ستاد بودیم. چه دورانی بود!

یاد رزمایش دو روزه ای که با رسول رفتیم به خیر. چه روزهایی بود. چقدر خوش گذشت.

صد حیف که فشار روحی و روانی روی سرباز خیلی زیاده، وگرنه از ثانیه ثانیه ی لحظات خدمت، به خوبی و شادی استفاده میکردیم

خدمت ما کی تموم میشه؟ همین دیشب یه پیشنهاد خوب کار رو به خاطر نداشتن کارت پایان خدمت، رد کردم. از این پیشنهاد ها بهم زیاد شده و همش رو رد کردم. هجدهم این ماه دهمین ماه خدمتم تموم میشه و میرم تو یازدهمین ماه و نبود 9 ماه رو میکشم.

برای آقا محمد و آقا رسول آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم بتونن زندگی خوبی رو تشکیل بدن و همیشه موفق باشن

خودمم مجبورم صبر کنم، تا آخر امسال

صبر میکنیم

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 6:54 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

بازم سال نو مبارک! امروز به قول بچه ها صفرم آزاد شد! یا به قولی، بچه اولم رو به دنیا آوردم!!

نهمین ماه خدمتم، ماه بد و زجر آوری بود. اواخر نهمین ماه خدمتم دقیقا مثل اواخر نهمین ماه حاملگی، خیلی دردآور بود!!!

قبل از عید سرهنگ م.هـ که فرمانده ستاد ماست، بهمون 10 روز مرخصی داد. اما یه سرگرد نامرد که هیچ ربطی به ما نداره، چون خیلی بهش زور داشت، گفت که: کی گفته سرباز باید 10 روز بره مرخصی و برگه های ما رو 5 روزه کرد. من روز هفتم موفق شدم دوباره 6 روز مرخصی بگیرم که بازگشتم چهاردهم می شد. روز چهاردهم که به پادگان رفتم، دیدم فرمانده مستقیمم که کلی بهم قول داده بود و گفته بود اگه نیای مشکلی نیست و خودم کارات رو درست میکنم، برام دو روز اضافه خدمت و دو روز بازداشت درخواست کرده! البته این کارا رو از روز یازدهم انجام داده بود و حتی اجازه نداد از خودم دفاع کنم، هر چند مرخصی ام کاملا قانونی بود. وقتی رفتم پادگان بهم گفت که 45 روز مرخصی گرفتی! من نهایتا، با کلی ارفاق، تا اون تاریخ 10 روز مرخصی هم نرفتم. وقتی پیگیر شدم فهمیدم جمعه ها رو هم برام حساب کرده. خلاصه بازداشت رو رفتیم و چند روز بعد یعنی همین شنبه ای که گذشت، همون سرگرد نامرد، برای همه سربازهای ستاد، 10 روز اضافه خدمت زد!

نتیجه اینکه من یازده روز مرخصی رفتم و چهارده روز اضافه خدمت خوردم. این در نظام مقدسی مثل سپاه که دم از خدا و اسلام و قرآن و برادری و برابری میزنن، کاملا عادلانه است، مگه نه!

 

راستی امروز پسرخاله ام، رفت آموزشی و رسما و شرعا به مدت 2 سال به عقد دولت در اومد. هرچند کلی سابقه بسیج و این جور چیزا داشت، اما افتاد ارتش. خوش به حالش. ما هم به همون اندازه ای که سرباز ارتش زجر میکشه، زجر میکشیم. فقط اسممون رسواست و میگن سپاه بخور و بخوابه.

 

این نیز بگذرد...

 

فعلا یا علی، التماس دعا

 

نبووووود 10 ماه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 1:44 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

سال نو مبارک

من تازه از کرج برگشتم. این چهار پنج روز تعطیلی رو رفتم کرج. تقریبا خوش گذشت. این عکس رو هم اونجا گرفتم  حالشو ببرید. فعلا بای تا بعد

FUCK YOU

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/06ساعت 12:50 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

اگه یکی دو ماهیه که پست نمیزنم چند تا دلیل داره. یکیش اینه که کارهای پادگان (به خصوص این روزهای پایان سال) خیلی زیاد شده. میدونین که ما ایرانی ها عادت داریم همه کارها رو لحظه آخر انجام بدیم. این خصلت از بچگی در ما پدیدار شده. از زمانی که درسهامونو میذاشتیم واسه شب امتحان و وقتی هم به سن بلوغ میرسیم و یه کاری پیدا میکنیم، در طول سال همش به فکر مرخصی و جیم زدن هستیم و آخر سال یادمون میفته که هیچ کاری نکردیم. این اتفاق ناخرسند، توی پادگانها با بقیه جاها فرق میکنه. توی پادگان، همه کارها سر سرباز خراب میشه. فرق نمیکنه سپاه باشه، نیروی انتظامی باشه یا ارتش. همه جا همینجوریه. همیشه و در همه حال، یه چیزی هست که واسه سرباز بلند شه.

دلایل بعدیش هم مسائل روحی، روانی و عاطفیه که همه با هم کمر به نابودی من بستن، ذهنم رو مشغول کرده و داره منو عذاب میده

.

.

.

امروز هشتمین ماه خدمتم تموم شد و وارد نهمین ماه شدم. الان به قول بچه ها پا به ماه هستم و هر لحظه امکان داره بچه اولم رو به دنیا بیارم

هم خدمتی ها میگن: وقتی کسی به خدمت میره، دو سال زن دولت میشه!!!

راست میگن. این دوسال، فقط دوماه اولش قشنگ و شیرینه. بقیه اش همش کسب تجربه است متاسفانه بیشتر تلخ هستن تا شیرین. این هشت ماه مثل برق و باد گذشت، خدا سال آینده رو به خیر بگذرونه... بی خیال، این نیز بگذرد!

 

نبود 11 ماه ؟؟؟

 

یا علی، التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت 10:20 AM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

ششمین ماه خدمتم هم تموم شد و از امروز وارد هفتمین ماه خدمت شدم.

یادتونه گفتم ششمین ماه خدمتم با خوش شانسی شروع شد؟ اما اصلا اینطوری ادامه پیدا نکرد! دقیقا ساعت یک بامداد یکم دی ماه امسال، من پدر بزرگم رو از دست دادم. پدر بزرگی که تا به امروز باورم نمیشه که اونو از دست دادم تا حدی که توان دیدن و پذیرایی از مادربزرگم رو بدون اون ندارم. هر چند 85 سال از عمرش میگذشت اما آدم ساده و شوخ طبع و در کل جوانی بود. شاد شاد، مث یه بچه ی 5 ساله و همیشه دوست داشت بره و بگرده و ریخت و پاش کنه و همش در کنار نوه ها و نتیجه هاش باشه. تاحالا آزارش حتی به یه مورچه هم نرسیده بود و حالاحالاها جا داشت که زنده بمونه. اگه بعضی مسائل اجازه میداد، 85 سال دیگه هم زنده میموند. اما صد حیف که...

فقط میتونم بگم که خدایش بیامرزد و براش طلب مغفرت کنم. هرچند مطمئنم که جاش تو بهشته، همین

دیشب فرمانده ام بهم اس ام اس زد و گفت: فردا نمیخواد بیای. آخه ما دیروز رو به خاطر سرمای شدید (15 درجه زیر صفر) تعطیل بودیم و اشتباهی رفتیم پادگان! البته همه اومدن، هم سرباز و هم کادر. الان هم توی خونه ام و کنار پسرخاله ی خنگم هستم.

من هر روز صبح ساعت 4:30 از خواب بیدار میشم. خیر سرم دیشب گفتم ای ول فردا تا ساعت 10 میخوابم اما ظاهرا ساعت بدنم جوری تنظیم شده که بیشتر از ساعت 6 صبح نمیتونم بخوابم.

 

کاش میشد یه بار دیگه... پدربزرگم رو ببینم، فقط یک بار، حسش کنم، لمسش کنم

 

نبووووود 13 ماه ؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 8:20 AM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

خدا رو شکر اوایل ششمین ماه خدمتم، برام خوب بوده!

امروز توی میدان صبحگاه، بعد از مراسم، بازدید ظاهری داشتیم. بازدید ظاهری یعنی جانشینان سردار میان و از کادر و سرباز بازدید میکنن و همه باید تریپشون طبق قوانین باشه

وقتی نوبت به من رسید، به خاطر واکس پوتینم بهم 48 ساعت تشویقی دادن! آخه برق پوتینم، چشم همه رو کور میکرد! البته امروز اکثر کادری ها و سربازان اون قسمتی که اونجا خدمت میکنم، باهام چپ افتادن، چون خیلی بهشون زور داشت که من تشویقی گرفتم. دخترا که هیچی ولی شما پسرا ان شاء الله میرین خدمت و میفهمین تشویقی گرفتن تو میدان صبحگاه یعنی چه!

خلاصه همه باهام چپ افتاده بودن و تحویل نمیگرفتن، آخه من تقریبا جدیدترین عضو اونا هستم. به خصوص ستواندوم وظیفه ای به نام پوریا که فکر میکنه بابای بقیه اس و چون یه لیسانس پولی گرفته، فکر میکنه همه باید بهش احترام بذارن و به حرفاش گوش بدن

هر وقت هم که من میرم مرخصی، فرمانده ام زود منو میفرسته خونه یا مثلا چند رو استعلاجی گرفته بودم و ورزش و حمالی و صبحگاه و ... نمیرفتم این آقا داشت از ناراحتی منفجر میشد و اصلا چشم دیدن دیگران رو نداره

جز اینکه بگم واقعا براش متاسفم، چیزی نمیتونم بگم. به هر حال به کوری چشم همه، این 48 ساعت نوش جونم باشه

فعلا تا بعد، یا علی التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 8:21 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام، وقت شما بخیر

از شنبه ای که گذشت تا به امروز، سرمای بدی خوردم (آنفولانزا)  اولش که مث معتادا با درد شدید بدن شروع شد  بامداد روز شنبه حالم خیلی بد بود، تا ساعت 6 صبح هر کاری کردم نتونستم از جام بلند شم، کلا رفتن به پادگان رو بی خیال شدم، اما ساعت 8 صبح هم تونستم تکون بخورم، هم یادم افتاد که اگه غیبت بخورم علاوه بر اضافه خدمت باید بازداشت هم برم که بازداشتگاه نه نور داره، نه بخاری، نه جایی برای خوابیدن و ...

برای همین آژانس گرفتم و با یک ساعت و نیم تاخیر وارد پادگان شدم. به زحمت خودم رو به اطاقم رسوندم  هیچ امیدی به زنده موندنم نداشتم. صبح روز یکشنبه طبق معمول باید میرفتیم ورزش اجباری، اما از شانس بد من اون روز به جای مسیر معمولی، دور پادگان ما رو چرخوندن و همون باعث شد سرماخوردگیم بدتر بشه تا دو سه روز که تبم از 39.5 درجه پایین تر نیومد، تب و لرز شدید هم که بهش اضافه شد، سرفه های مرگبار رو هم بهش اضافه کنین. با هزار بدبختی دوشنبه رو مرخصی گرفتم و به دکتر رفتم. دکتر سه شنبه، چهارشنبه و پنجشنبه رو برام مرخصی استعلاجی نوشت. فرداش که اولین روز مرخصی استعلاجیم بود رفتم بهداری پادگان و سه روز استعلاجی رو دادم دکتر تایید کرد و برام یه نامه نوشت که نامبرده، به مدت دو هفته از انجام دادن هر حرکت ورزشی و غیر ورزشی و اصولا ایستادن در هوای سرد معافه!  نامه رو بردم فرمانده بهداری تایید کرد اما دو هفته رو کرد یک هفته! سه روز استعلاجی رو هم بعد از اینکه دکتر، سرگرد و سرهنگ تایید کردن، بردم تا فرمانده خودم که یه گروهبان ساده است تایید کنه که متاسفانه تایید نکرد  از اونجایی که من خوش شانس ترین آدم روی کره زمین هستم هر سه روزش رو رفتم پادگان و این یعنی آخر ضد حال. اما خداییش نامه دکتر جونم رو نجات داد، آخه روز چهارشنبه تست بدنی داشتیم و بچه ها رو بردن به دشت های اطراف کرمانشاه و 3200 متر دویده بودن! روز پنج شنبه هم که رفته بودن کوهنوردی اونم چه کوهنوردی ای!!!

چهارشنبه هرچی به فرمانده ام گفتم فردا که تیپ تعطیله، بذار من برم مرخصی. اما نذاشت گفت باید بیای کلی کار داریم و پنج شنبه که خودش رفت پی خوش گذرانی، منم از 6 صبح تا 12 ظهر تو اطاقم همینجوری نشستم. فقط میخواست اذیت کنه و حال منو بگیره، که البته منم از این حرکتها بلدم! به هر حال، هفته ای که گذشت خیلی حال گیر بود. راستی تو هفته ای که گذشت،  پنج ماه از خدمتم تموم شد و من وارد ششمین ماه خدمت شدم؛

 

نبووووود 14 ماه !!!؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت 7:1 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

ببخشید که یه مدته مطلبی نمیذارم، خستگی و کمبود وقت و گرفتاری نمیذاره

جاتون خالی دیروز (پنج شنبه) به صورت تیپی رفتیم کوهپیمایی! حدودا ساعت 7 بود که از پادگان زدیم بیرون و ساعت 11 برگشتیم. مارو بردن به آخرین نقطه دنیا و اونجا پیادمون کردن و ما هم از لابه لای کوهها و توی گل به راه خود ادامه میدادیم. مسیر خیلی طولانی بود اما واقعا خوش گذشت

یه سرباز جدید به نام عباس به جمع سربازان معاونت نیرو اضافه شده که هم پسر خوبیه و هم واقعا جوک و خنده داره  اگه اون نبود این کوهپیمایی مثل اون رزمایشی که رفتیم،کوفتی از آب در میومد. یه نکته مثبت دیگه اش این بود که سربازان بی جنبه و بی شعور معاونت نیرو نیومده بودن و همگی بچه مثبت کرمانشاهی بودیم! خلاصه از اول تا آخرش گفتیم و خندیدیم و وقتی رسیدیم به پادگان، از دل درد داشتیم میمردیم همه میگفتن زیاد خندیدیم و آخر زیاد خندیدن، گریه است و این خندیدن کوفتمون میشه اما خدا رو شکر اینجوری نشد

حالا هفته بعد قراره بریم کوهنوردی، امیدوارم که اونم مثل این کوهپیمایی خوش بگذره و بی جنبه ها اونو زهرمارمون نکنن

تا هفته بعد، فعلا

یا علی، التماس دعا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/16ساعت 6:35 AM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

بالاخره برای اولین بار بعد از آموزشی، یه رزمایش دو روزه رفتیم

صبح روز سه شنبه 22 آبان بود که به صورت تیپی به رزمایش رفتیم و چهارشنبه بعد از ظهر برگشتیم.

اسم این رزمایش "زندگی در شرایط سخت" بود که واقعا به ما خیلی سخت گذشت

بعد از رسیدن به محل رزمایش، سریعا مشغول به برپا سازی چادرها شدیم. خوبیش به این بود که محل رزمایش تقریبا جنگلی بود و همه ی درختهای اون کوتاه، سه چادر داشتیم (دوتا برای کادرها و یکی برای سربازها) که خوشبختانه به هم دیگه دید نداشتن و هر کی هر غلطی که دلش خواست، کرد! بعد از اون، با بچه ها مشغول جمع آوری هیزم شدیم و کلی هیزم جمع کردیم.

هیزمها که جمع شد، آتیش روشن شد و تا روز آخر روشن ماند! توی این دو روز کار ما شده بود خوردن و خوابیدن و چرت و پرت گفتن. کنار آتیش با هم حرف میزدیم و چایی میخوردیم و طی این دو روز ما چلومرغ، خورشت قرمه سبزی، خورشت کرفس، پنیر خامه ای و تخم مرغ و سیب زمینی، سیب و نارنگی، آب معدنی و دوغ و... دادن. تازه از اونجا سوغاتی هم آوردیم! اونجا پر بود از درخت های بلوط و من نزدیک به سه کیلو بلوط با خودم آوردم. تنها بدی این اردو، اداهایی بود که این ستوان دوم وظیفه ها (سربازان لیسانسه بیسواد که لیسانس های چرت و پرت خودشونو به زور پول و پارتی از دانشگاهها میگرن) برامون در میآوردن و دست به سیاه و سفید نمیزدن. آخه مامانشون بهشون گفته بود که مراقب خودتون باشین که لولو شماهارو نخوره و به چیزی دست نزنین، چون جیز میشین و ... . من موندم اینا چطوری میخوان سرپرستی یه دختر بدبخت رو به عهده بگیرن و یه زندگی رو اداره کنن

خلاصه اینکه کلی خوش گذشت و کلی حال داد. کاش همیشه زندگی به این سختی بود، تو دل طبیعت، فراغ از هیاهو و تکنولوژی زندگی امروز و ...

از وقتی رفتیم تا وقتی که برکشتیم همش بخور و بخواب بود، فقط موقع برگشت با خبر شدیم که کوهپیمایی برد بلند داریم و مارو 25 کیلومتر تو دل تپه ها و کوه ها، پیاده آوردن که این کوهپیمایی هم خود حکایت غریبی بود، همه ناله، همه نفرین، همه بد اخلاق و ... اما من مثل همیشه سرحال و پر انرژی، کل مسیر رو با سیاست و درایت کامل طی نمودم و در بین راه هم تا اونجایی که تونستم به بچه ها روحیه دادم.

هر چی بود تموم شد. خدا رزمایشهای بعدی رو به خیر کنه!!! ان شاء الله...

راستی نمیدونم تو پست قبلی بهتون گفتم یا نه؛ ولی من وارد پنجمین ماه خدمت شدم؛ نبود 15 ماه؟

نظر یادتون نره

فعلا یا علی، التماس دعا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/25ساعت 0:8 AM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

این روزها از لحاظ روحی اصلا تو موقعیت مناسبی نیستم، منی که غم و غصه برام اصلا معنا مفهومی نداشت، الان...

از دو هفته پیش پدرم هی میگفت که سجاد چهارشنبه و پنج شنبه (16 و 17) رو مرخصی بگیر تا با هم دیگه بریم کرج و سری به مادربزرگ بزنیم، منم تمام تلاش خودم رو برای گرفتن مرخصی کردم که متاسفانه موفق شدم. بالاخره موفق شدم دوشنبه تا امروز رو مرخصی بگیرم. بدبیاری ها از وقتی شروع شد که هنوز از پادگان بیرون نیومده بودم! از بخش قضایی اومدن و اسپیکر مارو خواستن برای موزیک گوش دادن که من بهشون ندادم، اونام نامردی نکردن و منو لغو تردد کردن. دژبانهایی که هیچ کدومشون منو نمیشناختن، از فاصله چند کیلومتری داد میزدن فلانی، لغو تردد شدی!!! نمیدونم چی کار کرده بودن، عکسمو نشونشون داده بودن یا ...!

به هر حال با هر بدبختی و ترفندی بود از پادگان بیرون اومدم. وقتی رسیدم خونه بابام گفت: پسرم الان حسش نیست بریم مسافرت! بذار برای یه وقت دیگه!!! منو میگین... آسمون روی سرم خراب شد. سه روز مرخصی تشویقی که تو کلاسهای قرآن گرفته بودم، به همین راحتی فنا شد. خلاصه زنگ زدم به دوستم که تو اصفهانه و گفتم که من دارم میام پیشت. آخه الان دو سالی هست که اونجا دانشجوئه و هی میگه بیا اینجا. منم گفتم الآن بهترین وقته که برم اصفهان. زنگ زدم بهش و گفتم میخوام بیام اونجا اما اون گفت: نمیخواد مرخصی هاتو حروم کنی، من دارم میام کرمانشاه!!! منم دست از پا دراز تر، تلفن رو قطع کردم. خلاصه به هر بدبختی بود دوشنبه رو به آخر رسوندم

سه شنبه که تعطیل بود، اما استارت یه مشکل دیگه زده شد. یکی از دوستان یه ام پی فور پلیر تقلبی 8 گیگ خریده بود و قرار شد اونو فرداش بهم بده تا براش روش فیلم بریزم

روز چهارشنبه به لشکر رفتم و هم بهترین دوست دوران آموزشیمو دیدم (محسن.ش) و هم فیش حقوقیمو گرفتم. بعد از اونجا سر قرار رفتم و دستگاه رو از دوستم گرفتم. چشمتون روز بد نبینه...!

از اونجایی که شانس من چووکرمیته زد و دستگاهه فنا شد. اونجا بود که مجبور شدم 750.000 پیاده بشیم سر هیچ و پوچ (اومدیم ثواب کنیم، کباب شدیم) خلاصه ما موندیم و کلی غم و غصه

امروز هم که رفتم پادگان، فرمانده من بجای تقدیر و تشکر از کارهایی که انجام دادم، اون کارایی رو که نتونستم انجام بدم و هی میکوبید تو سرم تا اینکه خبر آمد خبری در راه است

بله !!! اولین هدیه دوران خدمتم رو بنده امروز دریافت کردم و اون 5 روز اضافه خدمت بود، اضافه خدمت به خاطر اینکه توی فعالیتهای ورزشی حاضر شده بودم ولی این دژبانهای ترک احمق برای من غایب زدند. این دیگه اوج بدبیاری بود و کلی ضد حال خوردم.

به هر حال این چند روز مرخصی کلی ضد حال بود و اولین مرخصی خدمتم اصلا خوش نگذشت و فکر کنم منگی اون تا مدتها تو سرم باقی بمونه. اما خوب... امروز احساس کردم یخ آشخوریم دیگه کم کم داره آب میشه و تازه دارم میفهمم چطوری باید خدمت کنم

راستی! من امروز وارد پنجمین ماه خدمتم شدم

 

نکته: گذاشتن شکلکهای مطالب باشه برای بعد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/19ساعت 9:3 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

امروز نیروهای جدید اومدن پادگان ما، یعنی اونایی که تازه آموزشیشون تموم شده و برای خدمت در یگان تقسیم شده بودن. با دیدنشون حالم بد جوری گرفت. یاد یک ماه پیش خودمون افتادم که تقسیم شدیم و مارو به این پادگان آوردن. عجب روز بد و وحشتناکی بود… اگر چه خاطره خوبی نبود اما یادش بخیر. از طرفی هم خوشحال بودم که نیروی جدید اومده، چون از حالت آشخوری در اومدم!!!

خلاصه این نیرو جدیدهای بیچاره، مثل یک ماه پیش، همون جایی که ما نشسته بودیم، نگران و نا امید نشسته بودند و هرکس برای خودش دنبال دوست و آشنایی میگشت تا یه کاری بکنن و توی گردانهای پیاده نیفتن. خلاصه امروز برام روز چندان جالبی نبود و 18 الی 22 هر ماه من باید این اوضاع رو تحمل کنم. از طرفی هر ماه تعدادی از سربازها تسویه و ترخیص میشن (اتمام خدمت) و یاد روزهای باقی مونده خدمت میفتم… اما همه اینا دلیل نمیشه که بخوام به خودم سخت و بد بگذرونم و به هر قیمتی شده کاری میکنم که سختی ها هم برای خودم و هم برای سایر دوستان قابل تحمل باشه

راستی، سرمای بدی خوردم و اجازه لباس گرم پوشیدن هم نداریم. دعا کنین که زودتر خوب بشم و دوباره سلامتی ام رو بدست بیارم

 

فعلا تا بعد، یا علی، التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/23ساعت 9:36 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

فرارسیدن عید سعید فطر رو به شما و خانواده محترمتان تبریک میگم

ببخشید چند وقته که پست نمیزنم. به جاش امروز جبران میکنم

چهارشنبه هفته گذشته مراسم وداع با ماه مبارک رمضان بود، کلا چهار شنبه و پنج شنبه هفته گذشته رو تو حسینه پادگان بودیم. روز چهارشنبه از بین تعداد کثیر سربازهای پادگان، اسم چند نفر رو به عنوان نفرات برگزیده کلاسهای قرآن خوندن که خوشبختانه اسم منم جزو اونا بود  جایزه اش هم سه روز مرخصی تشویقی بود که بهمون دادن  برگه اونو گرفتم ولی معلوم نیست روزی که درخواست بدم باهاش موافقت کنن یا نه! آخه کارم تو قسمت اداری و اگه نباشم نمیشه

به هر حال... اوضاع فعلا رو به راهه و خدا رو شکر مشکلی ندارم. با وجود توانایی هایی که در زمینه کامپیوتر دارم اونجا لنگ نمیمونم و همه ی افرادی که تو اون قسمت کار میکنن به کارم ایمان آوردن

آخه روز اولی که با پارتی بازی اونجا رفتم، همه فکر میکردن اینکه تو کارم استادم، دروغه و خالی میبندم. اما تو همین هفته ای که گذشت چند تا مشکل اساسی برای سیستم های اون بخش پیش اومد که کار بلدهای اونجا هم توش گیر کرده بودن و نمیدونستن چی کار باید بکنن، اما حاجیتون رفت و تو سه سوت مشکل همه کامپیوتر ها رو حل کرد  حالا از جانشین فرمانده گرفته تا یه سرباز جزء، همه صدام میزنن مهندس و به یه اسطوره تبدیل شدم  اگه چشم شور بعضی ها بذاره، هنوز جا برای پیشرفت دارم، هر چند دیگه تصمیم گرفتم جلوی خلاقیت و استعدادم رو بگیرم و از این بیشتر خودم رو رو نکنم. چون اولا با این کارم تبدیل به یک مهره سوخته میشم و در ثانی هرچی بیشتر کار بلد باشی، بیشتر باید سواری مفت بدی

ماه مبارک رمضان رفت و سختی کار ما هم شروع شد. راستی اینو خواستم بگم: بیستم این ماه وارد چهارمین ماه خدمتم شدم  یادش بخیر، انگار همین دیروز بود که رفتم تبریز، یادش بخیر، یادش بخیر، هیچ وقت خاطرات دو ماه آموزشی رو فراموش نمیکنم. یاد تمام هم دوره ای ها الالخصوص لرها بخیر

فعلا تا بعد، یا علی، التماس دعا

 

نبووووود... 16 ماه ؟؟؟

 

و هدیه روز عید؛ یه کد توپ براتون تو ادامه مطلب میذارم، برید و حالشو ببرید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/21ساعت 6:57 PM  توسط رزمیار وظیفه  | 

سلام

امروز به یاد ایده ی جالبی که دوران آموزشی به ذهنم خطور کرده بود، افتادم  اونجا به ذهنم رسیده بود که وقتی به کرمانشاه برگشتم، با گوگل ارث از پادگان محل آموزشم چند تایی عکس یادگاری بگیرم

وقتی کانکت شدم دیدم که سرعت اینترنت امروز استثناءً مناسبه و میشه یه کارهایی کرد. برای همین دست به کار شدم و چند تا عکس توپ گرفتم و با ذکر توضیحاتی براتون تو ادامه مطلب گذاشتم

خیلی جالب شدن و باید اعتراف کنم وقتی داشتم توضیحات رو مینوشتم، یاد خاطرات اونجا افتادم و اشک تو چشمام حلقه زد

به هر حال، برای مشاهده عکسها و مطالعه توضیحات آنها، میتونین روی ادامه مطلب کلیک کنید

نظر یادتون نره ها!!!

یا علی، التماس دعا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/06ساعت 8:57 AM  توسط رزمیار وظیفه  |